گاهی وقتها یادم میفته چی بودم و چی شدم.چه درد سنگینی میشینه رو دلم و چه بغض بدی چنگ میندازه بیخ گلوم. یه دختر شاد و پراحساس و پر تحرک بودم و شدم یه زن بی احساس که با خنده غریبه ست و خسته از همه چی.کی تمومم کرد و کی اینجور خط بطلان کشید رو مرز احساساتم و اینگونه سرد و بی روح شدم. دلم میخواد تنها نباشم اما از همه چیز و همه کس فرار میکنم و به تنهایی پناه میبرم.ته
برچسب: نویسنده: آوا رضاپور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 9:50
یکی یه جا نوشت؛همیشه جایی که باید رو دیر رسیدم، حرفی که باید رو دیر گفتم،کاری که باید رو دیر انجام دادم و ...و من تمام خودم رو مرور کردم.من همیشه به موقع رسیدم انجام دادم گفتم و مراقب بودم. مخاطبینم نفهمیدن قدر ندونستن هدر دادند و بیهوده قلمداد کردند. پس گاهی هر کاری کنی باز صفر جا خشک میکند در دستت و هیچ در قلبت و پوچ در ذهنت و یک حس ورم سنگین و بزرگ در سرت. و
برچسب: نویسنده: آوا رضاپور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 9:50
امروز اول خزان است و شروع فصل هزار رنگ.این چندمین خزان است آشفته ام و چندمین خزان است که هر تکه زندگیم را در گوشه ای یخ زده چال کرده ام و گاهی بوی خاطراتش مشامم رو می آزارد. و گاهی دلِ تنگم خودآزاری میکند و ورق میزند برگ برگ خزان گرفته خاطراتی که از درخت زندگیم زیر دست و پا افتاده و با هر وزش باد سردی این برگهای خاطره غوطه ور میشود در ذهنم و مقابل چشمانم و غبار
برچسب: نویسنده: آوا رضاپور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 9:50